
I'm alone
و از این تنهایی گریزانم
من چه کنم با دلم و سرنوشتم
من چه کنم با این همه دل تنگی ام
من چه کنم با این همه بی قراری ام

برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
من امدم برای گفتن از دردهای دل
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
مدتهابود که به وبلاگم سرنزده بودم دوست داشتم بیایم اما.... امایش میشود پیری و هزارجور دردسر راستش را بخواهید رمزم را فراموش کرده حتی ایملیم راهم فراموش کرده بود اماامروز با آن وضع داغون روحی گفتم تو که همیشه خلاقی برای رفع مشکلات بقیه چطور وامانده ای برای خودت بقول قدیمی ها برای همه مادری وبرای خودت نامادری . دنبال یک فیلم قدیمی بودم که بعدا راجعبش صحبت میکنم و بالاخره سرزدم به بلاگ فا و پسورد برای ایمیلم ارسال شد وقتی وارد میز کار شدم بلندشدم وضو گرفتم و بسم الله... حالا سوال اینجاست چطور در این ایام دنیای مجازی و تکنولوژی سراغ وبلاگ آمدم . راستش رابخواهید برای همانند من ها دیگر وبلاگ هم شده جزء نوستالژی ها....
+ نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت
21:45 |
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
این تبریک رو یه دوست عزیز برام فرستاد. می خواستم همه ببینن.
یه سبد گل به عطر و بوی یاس سفید
یه آسمون شمع به روشنی خورشید
یه دریا عشق به زلالی مروارید
یه دنیا دل پر از بادبادک های سفید
تقدیم به تو که عزیزترینی
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
مسیر عشقبازان سوی یار است
زمین عشقبازی کوی یار است
به هر جان بنگری بینی خدا را
که دائم در تجلی روی یار است
اگر دعوت شدی در این ضیافت
زیمن مقدم نیکوی یار است
شب قدری که قرآن گشته نازل
همه قدرش زعطر بوی یار است
اگر دلها در این شبها خدایی است
بدان ماه
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
هان
ای شیطان بزرگ
مرگ بر تو
مرگ بر اعمال تو
مرگ بر نیرنگ تو
مرگ بر مزدورانت
گوش کن
با این کارهایت فقط پرونده ننگین و سیاهت را ننگین تر و سیاهتر می کنی و نشان می دهی که آن همه ادعای آزادی تفکر و عمل و غیره ات در حد همان ادعاست و لاغیر.
با این
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
این سال هم گذشت
و باز هم من می نویسم
بی چک نویس و پاک نویس
سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه
این سال هم گذشت
با تمام فراز و فرودش
با تمام غم ها و شادی هایش
با تمام دل جویی ها و دل تنگی هایش
با تمام خنده ها و گریه هایش
با تمام لبخندها و اشک هایش
ب
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی
ببین می تــوانی بمانی بمانعزیزم تو خیــلی جـوانی بمانتو هم مثل من نیمه جـانی بمانزمــین گـیر من،آســمانی،بماناگر می شـود می توانی بـمانتو نـیلوفرانه تـریـن یاس شـهروجود تو کانون احـساس شهردعا گوی هر قـدر نشناس شهرنکش دست از دست دستاس ش
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی